حتی یکی...!

یکی از محققان می گه زمانی که در مکزیک بوده، در یک غروب آفتاب به یکی از ساحل های خلوت میره.
مشغول قدم زدن بوده که در فاصله ای دور، مردی را می بینه.
نزدیکتر که می شه می فهمه که مرد، بومی همون محله که خم شده چیزی را از روی زمین بر می داره و به سمت آب پرت می کنه.
چندین بار این کارو تکرار می کنه و چیزهایی را به سمت اقیانوس میندازه...!
وقتی باز هم جلوتر می ره، می بینه که مرد ستاره های دریایی را که آب به ساحل آورده بر می دارد و هر بار یکی از اونها را به آب میندازه.
اون که گیج شده بود پیش مرد می ره و می گه:
"عصر بخیر دوست من، داشتم از خودم می پرسیدم که شما دارین چکار می کنین؟"
"دارم این ستاره های دریایی رو میندازم تو اقیانوس.
ببین، به خاطر جزر و مد، عمق آب پایین اومده و همۀ این ستاره ها رو به ساحل آورده.
اگه نندازمشون تو دریا همشون بخاطر کمبود اکسیژن می میرن."
"می فهمم، امّا هزاران ستارۀ دریایی تو این ساحله. مطمئناً تو که نمی تونی همشون رو برداری و این کار رو باهاشون بکنی.
خیلی زیادن. شاید نمی دونی که ساحل این منطقه خیلی وسیعه.
حالا می بینی که با این کار وضعشون هیچ فرقی نمی کنه...؟!"
مرد لبخندی می زنه، خم می شه ستارۀ دیگری را بر میداره، به آب میندازه و با رضایت شیرینی میگه:
برای این یکی فرق کرد...!!
دل من دیر زمانی ست که می پندارد