|
مثبت . شــــــــــــــاد . با انگیزه زنـدگــی یــعنـی همیـــــــن پــروازهــا ... صبـــح هـا ، لبـخندهـا ، آوازهـــا...!
| ||
For every minute you are angry you losesixty seconds of happiness![]() برای هر دقیقه که عصبانی و ناراحت هستید در واقع شما شصت ثانیه خوشحالی را از دست داده اید...! [ دوشنبه بیست و دوم آذر 1389 ] [ 12:35 ] [ سهیلا بخشی ]
یه کم طولانیه اما پیشنهاد می کنم با دقت بخونینش...! ![]() افلاطون گفته روح دایره است... و من دایره های روحم را کشف کرده ام...! پنح دایره دور روحم کشیده ام و خودم را در مرکز این دایره ها قرار داده ام در دایره اول نام افرادی را نوشتم که حال و هوای خوبی به من می دهند و در دایره پنجم که دورترین دایره به مرکز بود نام کسانی را که از دنیای من فاصله دارند و بیشترین کشمکش را با آنها دارم همه ما دلمان می خواهد که احساس خوبی در مورد خودمان داشته باشیم اما گاهی اوقات نداریم...! گاهی حال و هوای ما در مورد خودمان بستگی به تاثیری دارد که دیگران روی ما می گذارند به آنهایی که در دایره آخر هستند و سعی می کنند که اعتماد به نفس ما را از بین ببرند نمی توانی کسی را مجبور کنی که دوستت داشته باشد و گاهی حضور در کنار افراد نامناسب باعث می شود حتی در مقایسه با تنهایی ات، بیشتر احساس تنهایی کنی... در چنین وضعیتی تلاش برای ایجاد تغییر و تحول ممکن است باعث شود راهت را گم کنی یا شاید باعث شود وجود خودت که تو را "تو" می کند را ازدست بدهی گاه سالها طول می کشد تا یاد بگیری چگونه از خودت مراقبت کنی به همین دلیل بسیار مهم است که افرادی را در اطرافت داشته باشی که دوستت بدارند...! حتی گاهی بیشتر از آنچه که خودت می توانی خودت را دوست داشته باشی! در مواجه با افراد از خودت بپرس: این فرد چه حسی در من ایجاد می کند ... در کنار او می توانم خودم باشم؟ با او می توانم رو راست باشم؟ می توانم به او هرچه می خواهم بگویم؟ در کنار او احساس راحتی می کنم؟ وقتی او وارد می شود چه حسی به من دست می دهد؟ و وقتی می رود چه احساسی پیدا می کنم؟ وقتی با او هستم احساسات واقعی ام را پنهان می کنم یا با او روراستم؟ آیا او باعث می شود احساس حقارت کنم یا به خودم ببالم؟ فلسفه وجود این 5 دایره ، شناخت است، نه پیش داوری...! پس با خودت روراست باش با افرادی که در نظر تو بد خلق ان د، مدارا کن و خودت را مقید نکن که چون به صرف اینکه با کسی در سر و کار هستی و یا اوقاتی ممتد هر روز زمانی را می گذرانی ، باید او را در دایره اول و نزدیک به خودت جای دهی در دایره اول افرادی را بگذار که از صمیم دل به آنها اعتماد داری حتی اگر هر روز آنها را نمی بینی...! ولی وجود آنها باعث حس خوب و ارزشمندی در تو می شود از خودت بپرس: در مورد افکار و خواسته هایم به چه کسی می توانم اعتماد کنم؟ آنها همان کسانی هستند که در دایره اول جای دارند با این افراد و در کنار آنها، قدرتمندی... ارزشهای مشترک با آنها داری و با حضور آنها در زندگیت ، دنیا را زیباتر می بینی این ها دوستان و همراهانی خارق العاده اند! دایره دوم جای کسانی است که به رشد درونی تو کمک می کنند و کسانی که تنها برای وقت گذرانی خوبند ... بیرون رفتن و خندیدن... چیزی به تو اضافه نمی کنند ولی در عین حال هم باعث نمی شوند که حس بدی نسبت به خودت داشته باشی دایره سوم همکاران و اقوامند و شاید هم آدمهای خنثی ، کسانی که نقش بسیار کوچکی در چند ساعت از زندگی تو ایفا می کنند و تاثیر آن ها نیز تنها همان چند ساعتی است که با آن ها هستی هیچ زمانی در غیر از ساعت ملاقاتشان به آنها فکر نمی کنی و به راحتی می شود با فرد دیگری جایگزین شوند افراد این دایره در محدوده کار و وظایفشان با تو هستند و لاغیر دایره چهارم سر آغاز عزم راسخ توست! آنها کسانی هستند که در کار تو اخلال ایجاد می کنند افراد این دایره لزوما" با خود واقعی تو مرتبط نیستند حتی ممکن است رییس اداره ای باشد که تنها دورادور با کار آنها در ارتباطی افراد این دایره در زندگی اجتماعی و حرفه ای ات مهم هستند... در کنار آنها نمی توانی راحت باشی و وقتی آنها را می بینی شاید حتی آشفته و پریشان شوی دایره آخر جای دورترین افراد است جای آدمهایی که به تو لطمه زده اند، تحقیرت کرده اند، کسانی که همیشه به تو انرژی منفی می دهند و احساسات زجرآوری را با آنها تجربه می کنی خوب اکنون که جای هر کس را تعیین کردی اجازه نده کسانی که در دایره آخر جای دارند مستقیما" روح و روان تو را هدف قرار دهند نگذار کسی اولویت زندگی تو باشد ، وقتی که تو فقط یکی از انتخاب های زندگی او هستی...! یک رابطه بهترین حالتش وقتی است که دو طرف در تعادل باشند...! شخصیت خودت را برای کسی تشریح نکن چون کسی که تو را دوست داشته باشد به آن توضیحات نیازی ندارد و کسی که از تو بدش بیاید ، آن ها را باور نمی کند! وقتی دائم بگویی گرفتارم، هیچ وقت آزاد نمی شوی وقتی دائم بگویی وقت ندارم، هیچوقت زمان پیدا نمی کنی وقتی دائم بگویی فردا انجامش می دهم، آن فردا هیچوقت نمی آید! وقتی صبح بیدار می شویم دو انتخاب داریم: برگردیم بخوابیم و رویا ببینیم، یا بیدار شویم و رویاهایمان را دنبال کنیم...! انتخاب با توست... و خوب است این را هم بفهمی که... هیچوقت برای تغییر دیر نیست...! پ.ن: من که الان می رم یه کاغذ برمی دارم اسم آدمای دایره هامو توش می نویسم...! [ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 18:30 ] [ سهیلا بخشی ]
[ یکشنبه بیستم فروردین 1391 ] [ 9:25 ] [ سهیلا بخشی ]
زن ظریف است نه ضعیف! گرچه می شکند با تلنگر کوچکی از فقدان احساس...! اما می ایستد در برابر طوفانهای سهمگین روزگار...
جایزه دوم مسابقه بین المللی طراحی پوستر «مبارزه با خشونت علیه زنان» به یک طراح ایرانی تعلق گرفت..
(فرانسه) مقام دوم را کسب کرد... پ.ن: کاش این نادیا خانوم می تونست در کنار همه این کارا ، اشتغال بیرون از خونه را هم نشون بده...! بقیه ش اینجاس [ یکشنبه بیستم فروردین 1391 ] [ 8:48 ] [ سهیلا بخشی ]
[ پنجشنبه دهم فروردین 1391 ] [ 12:31 ] [ سهیلا بخشی ]
چوپان
قصه ما دروغگو نبود ... او تنها بود ...! و از فرط تنهایی فریاد "گرگ ، گرگ" سر می داد ولی افسوس که کسی تنهایی اش را درک نکرد ... و همه درپی گرگ بودند در این میان فقط گرگ فهميد كه چوپان تنها است...!! پ.ن: گاهی باید دقیق تر و از زوایای دیگه ای به حرفا و رفتارای بقیه توجه کنیم...! شاید یه چیزی می خوان بگن اما به هر دلیلی نمی خوان یا نمی تونن آشکارا به زبونش بیارن شاید بشه با یه دید عمقی تر به مفهوم اصلی پیامشون پی برد...! هر چند گاهی خیلی سخته...اما با تفکر و تامل در کل شخصیت اون فرد ، شدنیه...!
[ یکشنبه هفتم اسفند 1390 ] [ 11:45 ] [ سهیلا بخشی ]
[ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 18:39 ] [ سهیلا بخشی ]
می زنم کبریت بر تنهایی ام تا بسوزد ریشۀ بی تابی ام
[ دوشنبه یکم اسفند 1390 ] [ 7:15 ] [ سهیلا بخشی ]
از خدا پرسید خوشبختی را کجا می توان یافت خدا گفت آن را در خواسته هایت جستجو کن و آن ها را از من بخواه تا به تو بدهم
با خود فکر کرد و فکر کرد... اگر خانه ای بزرگ داشتم بی گمان خوشبخت بودم ... خداوند به او داد اگر پول فراوان داشتم یقینا خوشبخت ترین مردم بودم ... خداوند به او داد اگر ... اگر ... و اگر ... و اینک همه چیز داشت اما هنوز خوشبخت نبود از خدا پرسید حالا همه چیز دارم اما باز هم خوشبختی را نیافتم ... چرا؟! خداوند گفت باز هم بخواه...! گفت چه بخواهم هر آنچه را که می خواستم دارمگفت بخواه که دوست بداری ... بخواه که دیگران را کمک کنی بخواه که هر چه را داری با مردم قسمت کنی و او دوست داشت و کمک کرد ... و در کمال تعجب دید لبخندی را که بر لبها می نشاند و نگاه های سرشار از سپاس ،
به او لذت می بخشد ... آن گاه رو به آسمان کرد و گفت: خدایا خوشبختی اینجاست ... در نگاه و لبخند دیگران...! بدونیم که خوشبختی یه سفره ، نه یه مقصد... جادهای بسوی خوشبختی وجود نداره خوشبختی ، خودش همین جاده س...! و هیچ زمانی بهتر از همین لحظه برای شاد بودنمون وجود نداره انگار همه ما آدما می خواییم روی قله کوه زندگی کنیم اما حواسمون باشه که تموم شادیا همون زمانیه که در حال بالا رفتن از کوه هستیم...! خوب این طبیعیه که گاهی تو این راه موانعی سر راهمون سبز می شه اما زندگی با همین پستی و بلندی هاشه که قشنگه... همین سختی و آسونیا ، سفیدی و سیاهیا ، بیماری و سلامتی ، شکست و پیروزی اصلا همین غم و شادیا ، آرامش و نگرانی و قهر و آشتیاس که به زندگی تنوع می ده...
[ شنبه بیست و نهم بهمن 1390 ] [ 17:35 ] [ سهیلا بخشی ]
پادشاه پیری در هندوستان ، دستور داد مردی را به دار بیاویزند. همین که دادگاه تمام شد ، مرد محکوم گفت : ” اعلی حضرتا ، شما مردی خردمندید و لابد کنجکاوید تا بدانید رعایاتان چه می کنند. بسیار خوب ، حالا من می گویم که وقتی بچه بودم ، پدربزرگم به من یاد داد که چگونه اسب سفیدی را به پرواز درآورم! و در این کشور هیچ کس نیست که این کار را بلد باشد ، پس باید مرا زنده نگه دارید”پادشاه بی درنگ دستور داد اسب سفیدی بیاورند. مرد محکوم گفت : باید دو سال در کنار این جانور بمانم تا بتوانم پرواز یادش دهم. ” پادشاه گفت : باشد دو سال به تو وقت می دهم . امااگر بعد از این دو سال ، اسب پرواز نکند ، تو را به دار می آویزم. ” مرد با اسب از قصر بیرون رفت و خوشحال بود که سرش هنوز روی تنش است!! وقتی به خانه رسید ، دید که خانواده اش سیاه پوشیده اند. همه فریاد زدند : دیوانه شده ای ؟! از کی تا حالا در این خانه کسی بلد بوده که اسب را به پرواز دربیاورد؟ مرد پاسخ داد : نگران نباشید و گوش دهید: اول اینکه هیچ کس تا حالا سعی نکرده به اسبی یاد بدهد که پرواز کند ، یک وقت دیدید که یاد گرفت! دوم این که پادشاه خیلی پیر است و شاید در این دو سال بمیرد. سوم اینکه شاید این حیوان بمیرد و بتوانم دو سال دیگر وقت بگیرم تا به اسب دیگری پرواز یاد بدهم! و یا اصلا فرض کنید شورش و یا جنگ بشود و حکومت پادشاه سرنگون بشود . و آخر اینکه اگر هیچ اتفاقی هم نیفتد ، دو سال دیگر زندگی کرده ام و می توانم در این مدت هر کاری که دلم می خواهد انجام دهم...! فکر می کنید همین کم است ؟!! “ پ.ن 1: یاد بگیریم انرژی ، امید و تفکر مثبتو...اونم تو بحرانی ترین شرایط...! پ.ن 2: خداییش اگه بعضی از ما تو بعضی شرایط سخت قرار بگیریم ، ترس و ناامیدی و افسردگی همه وجودمونو تسخیر نمی کنه و مدام فکرای منفی نمی کنیم؟!! به این کار ما می گن خطای شناختی پیش بینی... یعنی ما پیش بینی می کنیم که اوضاع بر خلاف میلمون و در حقیقت به ضررمون در جریانه ، اونم بدون بررسی و تفکر کافی...مثلا به خودمون می گیم: من که از عهده این کار برنمیام...مریضی من که خوب شدنی نیست...هر کاریم کنم این مشکل حل نمی شه...و بسیاری از این نوع تلقینات و پیش بینی های منفی که متاسفانه زندگی ما را به شدت تحت تاثیر قرار می ده...!(ببینم اون شخصیت همیشه مایوس کارتون گالیور اسمش چی بود؟!!)
[ سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 ] [ 18:0 ] [ سهیلا بخشی ]
باورتون می شه نمره صفرآزمون این دانش آموز پس از اعتراضش بیست شد...؟! |
||
| [ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : night skin ] | ||